ad

چهار ساعت خواب و ۲۰ ساعت پیکار؛ راهی که شمسیه برای ستاره شدن در کانکور پیمود

هشت صبح


چهار ساعت خواب و ۲۰ ساعت پیکار؛ راهی که شمسیه برای ستاره شدن در کانکور پیمود

یک دختر و پرده برفک‌دار تلویزیون که دنیایی از بیم‌ و امید را در خود گنجانیده است؛ دختری از دیار سنایی در کابل هم‌سان با حدود ۲۰۰ هزار دانش‌آموز دیگر، انتظار نتیجه کانکورش را می‌کشد. مادرش در کنارش وضعیت را دنبال می‌کند. روند معرفی نخبه‌گان آغاز می‌شود، از دهم نمره به سمت فرد شماره یک آزمون کانکور. در میان پنج نفری که نمره‌شان اعلام می‌شود، تنها اسم یک دختر روی پرده می‌آید. با این حساب، تصور این‌که بتواند اسمش را لای فهرست بهترین‌ها بیابد، سخت‌تر می‌شود. از قضا، برفک پرده تلویزیون نمی‌گذارد که شمسیه برنامه را با خیال راحت ببیند. از جایش بلند می‌شود که برود و آنتن را تنظیم کند. ناگهان مادرش صدا می‌زند: «شمسیه، بیا که اول نمره شدی!». با هیجان و عجله بر‌می‌گردد و با تصویر خودش در روی پرده تلویزیون روبه‌رو می‌شود. دختری که سال‌ها برای رسیدن به آرزوهایش محکم گام برداشته بود و در این راه حتا درب رسانه‌های اجتماعی را به روی خود بسته بود، سرانجام مزد زحماتش را گرفت.

شمسیه که تازه هژدهمین بهار زنده‌گی‌اش را پشت سر می‌گذارد، در منطقه «خارتیزک» ولسوالی جاغوری غزنی متولد شد. پدرش در اوایل حکومت حامد کرزی در ولسوالی جاغوری آموزگار بود. از آن‌جایی‌ که معاشش کفاف زنده‌گی‌ خانواده‌اش را نمی‌کرد، وظیفه‌اش را تغییر می‌دهد و به شغل آزاد روی می‌آورد. پدر شمسیه در معدن زغال‌سنگ «دره‌صوف» سمنگان به عنوان کارگر ساده کار می‌کند. اعضای خانواده شمسیه سر‌انجام تصمیم به ترک خانه و کاشانه‌اش می‌گیرند و روانه هرات می‌شوند. شمسیه در آن‌جا اساس درس‌هایش را می‌گذارد و تا دوره متوسطه ادامه می‌دهد. پدرش برای شروع زنده‌گی بهتر، هرات را به قصد کابل ترک می‌کند و درب تازه‌ای را به سوی فرزندانش می‌گشاید. شمسیه دوره لیسه را در مکتب دولتی «آصف مایل» آغاز می‌کند و صنف دوازدهم را در این مکتب به پایان می‌رساند؛ دختری که در یک خانه کرایی در دشت برچی با پدر و مادرش شب و روز سخت زنده‌گی را پشت سر می‌گذارد و ساقه امید را برای فردای روشن، در ذهنش می‌پروراند.

او دوره آماده‌گی برای آزمون کانکور را در غرب کابل آغاز می‌کند و چند صباحی در آموزشگاه موعود نیز درس می‌خواند. کورس موعود دو سال پیش هدف حمله گروه داعش قرار می‌گیرد و آرزوی نزدیک به پنجاه دانش‌آموز برباد می‌رود. شمسیه در این دوران دانش‌آموز این مرکز است. این دوره کوتاه و طرح‌هایی که آموزگاران برایش ترتیب می‌کنند، سبب می‌شود که آزمون را با اندوخته‌‌ی مفید پشت سر بگذارد. نتیجه کار او اما به این ساده‌گی به دست نیامده است. آن‌طوری که شمسیه می‌گوید، در جریان آماده‌گی کانکور در یک شبانه‌روز چهار ساعت خوابیده و سایر وقتش را صرف آموزش درس‌های مکتب و کورسش ‌کرده است. حتا دیر زمانی تلویزیون نمی‌بیند و به رسانه‌های اجتماعی حتا سر نمی‌زند. وی که اسمش در صدر فهرست مکتبش درج بوده، مسوولیت سنگین بر دوش داشته و کوشیده است که با مسوولیت‌ها و سختی‌هایش به خوبی کنار بیاید. شیوع ویروس کرونا و تعطیل شدن نهادهای آموزشی هرچند سکته‌گی در درس‌هایش ایجاد می‌کند، اما حریف شمسیه نمی‌شود. او با پشت سر گذاشتن نابه‌سامانی‌ها، درس‌هایش را به‌طور منظم ادامه داده و سرانجام آزمون کانکور را در ماه سنبله پشت سر می‌گذارد. وی برای این‌که به انسانیت کمک کند و بتواند زنده‌گی انسان‌ها را نجات دهد، اولین انتخابش را رشته‌ی طب می‌زند.

سرانجام زمان موعود فرا می‌رسد. شمسیه منتظر نتیجه آزمونش است تا اجر زحمات شبانه‌روزی‌اش را ببیند. امتحان کانکور در میان دانش‌آموزان حیثیت «مرگ و زنده‌گی» را دارد و این آزمون در حقیقت آینده‌ دانش‌آموزان را رقم و توانایی‌شان را محک می‌زند. او نیز با هیجان و تشویش،‌ بی‌صبرانه منتظر است تا اداره ملی امتحانات‌، نتیجه کانکور عمومی را همه‌گانی کند. هر آن لحظه‌شماری می‌کند تا هرچه زودتر خبر خوش در مورد سرنوشتش بشنود، زیرا او در مورد حل سوالات و این‌که ممکن است در جایگاه بالایی قرار بگیرد، مطمین بوده است. او اما با دوستان و خانواده‌اش در این مورد چیزی نمی‌گوید. حوالی ساعت هفت بامداد روز پنج‌شنبه است که اداره ملی امتحانات خبر کوتاهی در صفحه فیس‌بوکش به نشر می‌رساند: تا ساعت ده نتیجه عمومی کانکور اعلان می‌شود. این خبر، هیجان شمسیه را بیش‌تر می‌کند و قلبش تندتر می‌زند، زیرا او مطمین است که سوالات کانکور را خوب حل کرده و قرار است نتیجه خوبی بگیرد. از این رو لحظه‌شماری می‌کند تا زودتر این نتیجه اعلان شود.

‌اداره ملی امتحانات‌، نخبه‌گان کانکور را از بالا به پایین یعنی از دهم نمره به طرف اول به معرفی می‌گیرد. شمسیه در زمان اعلام نتایج کنار مادرش می‌نشیند تا سرنوشتش را با چشم خود تماشا کند. به محض این‌که پنجم نمره معرفی می‌شود، برفک پرده تلویزیون همه چیز را به هم می‌ریزد. شمسیه برای تنظیم آنتن تلویزیون با عجله به بیرون می‌رود. در همین لحظه مادر با هیجان صدا می‌کند: «شمسیه، بیا که اول نمره شدی!» وی هرچند از کامیابی‌اش مطمین است، اما در ابتدا باورش نمی‌شود که بتواند اسمش را در صدر فهرست نخبه‌گان ببیند. با عطش وارد خانه می‌شود، می‌بیند که عکسش در پرده تلویزیون افتاده و او را به عنوان اول نمره عمومی کانکور معرفی می‌کند.

اشک شوق در گونه‌هایش جاری می‌شود و لب می‌گشاید. آن‌چه در آن زمان بیش‌تر از نمره برایش ارزش‌ دارد، لبخند ملیح مادر است؛ مادری که خود نیز روزهای تلخی را پشت سر گذاشته است تا دخترش را در چنین جایگاهی تماشا کند. مادر شمسیه زمانی که وارد دانشگاه شده بود، مشکلات زنده‌گی به سویش آمد و جبر زمانه این فرصت را در روزهای اول از وی ‌ستاند. با این حال، او لبخندش را از دخترش دریغ نمی‌کند و طوری می‌انگارد که گویا موفقیت خودش در روح دخترش تجسم شده است. او هر باری که دخترش نمره اول مکتب را می‌گیرد، لبخند می‌زند، اما این بار از این لبخند از ته دل است.

شمسیه طوری از شنیدن خبر موفقیتش ذوق‌زده‌ می‌شود که لبخند در لبانش نقش می‌بندد و چشمانش اشک شوق می‌ریزد. گویا موفقیت‌ شمسیه را پایانی نیست؛ دختری که در روزهای سخت زنان گام بلندی بر‌می‌دارد و نویدبخش دختران رنج‌دیده کشورش می‌شود، اندیشه پی‌گیری درس‌هایش در بیرون از کشور را در سر دارد تا روزنه‌ای را برای سایر دختران سرزمینش بگشاید. او انگار در یک دوئل با سختی‌های زنده‌گی‌اش، گام اول را محکم برداشته است و اکنون می‌خواهد در آخر خط سرفراز برون آید.

source: https://8am.af/?p=227464

به اشتراک بگذارید
آمار جهانی کرونا

ad

بیشتر بخوانید

معنای مرگ (۲)

معنای مرگ (۲)